دندانپزشکی 88 تبریز
قالب وبلاگ

در داستان های قدیمی آورده اند که روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و به او فرمود:« به چند جا از این کره خاکی برو، یکی از بندگانم را بیاب و هر آنچه می خواهد مستجاب کن.» فرشته نخست بار بر قاره ای نو پا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم می زند. به او گفت:« ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم برای تو؟» مرد با خوشحالی گفت:« خانه ای بسیار زیبا، ماشینی بزرگ و مقدار زیادی پول که هر چه خرج کنم به پایان نرسد…» خواسته ی آن مرد مستجاب شد. فرشته این بار به قاره ای پر زرق و برق و پیشرفته تر رفت. چرخی زد و بر روی شهری از آن فرود آمد. زنی را پیدا کرد و آرزوی او را پرسید. زن گفت:« مردی می خواهم زیبا رو و لباسی که هیچ زنی تاکنون نپوشیده و البته عطری که هیچ انسانی تاکنون نبوییده باشد…» خواسته ی آن زن هم مستجاب شد.فرشته این بار به قاره ای کهن رواتن شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای کشوری با قدمت فرهنگی زیاد فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود؛ تنها و بی کس، پرسید:« ای مرد، چه می خواهی از من؟» مرد گفت:« آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضی ام.» فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید:« مرد، آرزویی بکن!» مرد گفت:« راضی ام و چیزی نمی خواهم. هر چه فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد!» فرشته نا امیدانه پر گشود؛ اما در آخرین لحظات، مرد گفت:« برگرد، صبر کن!» فرشته خوشحال شد و گفت:« آرزویی به خاطرت آمد؟» گفت:« بله! کمی آن طرف تر، پیرمرد دیگری است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم. سر راهت آن بز را بکش!»

نتیجه:
آن مرد به جای آن که به دنبال مرهم گذاشتن بر درد هم وطن و همنوع خود باشد، به فکر تلافی کردن ناحقی ها ی روا شده بر خود بود و او را باکی نیست و شاید هم حتی لذتی باشد که مسبب بدبختی دیگری باشد!
تنها کسی که نه از دنیا خیر می برد و نه خیری به مردم می رساند، حسود است.( هگل)

منبع اصلی: من و ما! جلد یکم/ امیر رضا آرمیون/ انتشارات ذهن آویز

[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
می‌گفت : جانبازی ویلچری و قطع نخاعی هست که در یک محله ای جنوبی
در تهران که اسم می‌برد طبقه دوم مستاجرند ، هر روز همسر ویلچری تک
و تنها شوهرش را از روی پله‌ها بالا و پایین می برد ، زن و شوهر نیز با وجود
کوه مشکلات هیچ توقعی از هیچ کسی ندارند و تا حالا صدایشان در نیامده است.

جانباز شبی را تا صبح پشت در مانده بود ، چون نیمه شب به خانه رسیده بود
و قدش کوتاه بود و نمی‌توانست زنگ بزند ، و نمی‌خواست مزاحم همسایه‌ها
شود در هم نزده بود . دم سحر رفتگر محله آمده بود زنگ زده بود که او را ببرند داخل.

به مناسبتی یک جایی از این خانواده تقدیر کرده بودند ، سکه ای بهشان
داده بودند ، آن‌ها که با وجود این همه هزینه دادن ، خود را بدهکار مردم
دیده بودند ، گفته بودند مظلومترین و فقیرترین آدم محل همین رفتگر است
که هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌بیندش من که از انقلاب حقی ندارم . برداشته
بودند سکه را داده بود به او . رفتگر محله هم رفته بود یک دسته جارو
برایشان خریده بود که مرد جانباز بگذارد پشت در ، هر موقع دیر کرد بتواند
آن را از زیر در بیرون بکشد و با آن زنگ بزند!

این‌ها همان‌هایی هستند که برخی! مسئولین بهشان می‌گویند افراطی
و البته بعد از شهادت‌شان می‌توانند به خانواده‌شان سر بزنند و از مدح
ایثار و شهادت سخن بگویند بدون این که در حیاتشان قدمی برای آن‌ها بردارند.


[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

کشاورزی، الاغ پیری داشت. یک روز، الاغ از سر اتفاق، به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای این که حیوان بیچاره زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند، چاه را با خاک پر کنند تا الاغ  زودتر بمیرد و مرگ تدریجی، باعث عذابش نشود. مردم با سطل، روی سر الاغ خاک می ریختند، اما الاغ، هر بار، خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و هر چه خاک زیر پایش بالاتر می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستاییان، همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن، تا این که به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد. مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره  دو انتخاب داریم؛ یا زنده به گور شویم یا اینکه از این مشکلات همچون سکویی برای پیشرفت، استفاده کنیم.


[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

در روایات آمده است كه
زنى به امام باقر علیه السلام عرض كرد: من متبتّله هستم. حضرت فرمودند: مقصود تو
چیست؟ گفت: هرگز نمى خواهم ازدواج كنم. حضرت فرمودند: براى چه؟ گفت: مى خواهم با
فضیلت باشم. حضرت فرمودند:

اِنْصَرِفى فَلَوْ
كانَ ذلِكَ فَضْلاً لَكانَتْ فاطِمَةُ اَحَقُّ بِهِ مِنْكِ اِنَّهُ لَیْسَ اَحَدٌ
یَسْبِقُها اِلَى الفَضْلِ؛

از این فكر صرف نظر كن كه اگر در این كار فضیلتى بود، حضرت فاطمه علیهاالسلام از تو
به آن سزاوارتر بود. هیچ كس نمى تواند در فضیلت از ایشان پیشى بگیرد.

یعنى اگر ترك ازدواج
كار خوبى بود، حضرت زهرا علیهاالسلام كه بهترین زن عالم اند، ازدواج نمى كردند. همه
پیامبران و امامان علیهم السلام ازدواج كردند. فقط یك پیغمبر همسر نداشت، آن هم
حضرت عیسى علیه السلام بود كه بنابر مصالحى ازدواج نكرد. و الا در دین ما از ترك
ازدواج شدیداً نهى شده است. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند:

شِرارُ مَوْتا كُمُ
العُزّابُ؛

شرورترین مردگان شما كسانى هستند كه بدون همسرند.

برگرفته از:vaezoon.ir


[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

سال آخر دوران ابتدایی یادتونه؟ بغض هایی که تو گلومون
بود برا جدا شدن از دوستی های صادقانه. ترک کردن اون توپ پلاستیکی که به زور تو
کیفمون می کردیم تا موقع برگشت از مدرسه فوتبال بزنیم.

این تجربه با تفاوت هایی که کرده بود آخر دوران راهنمایی
هم تکرار شد، احساس می کردیم خیلی بزرگ شدیم.

و بالاخره سال آخر پرتلاطم دبیرستان و گلاویز شدن با غول
کنکور و گذشت از یک دنیا خاطره مدرسه و همکلاسی
مدرسه.

همکلاسی ها تو مدرسه کنار هم ولی خیلی متفاوت بزرگ می شدن
یکی می شد شوخ کلاس و جماعتی رو می خندوند، یکی می شد بزن بهادر و کلی آدم دور و بر
خودش جمع می کرد. بالاخره هرچی بود اونم قسمتی از عمر ما بود که گذشت و به قول شاعر
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.

امسال هم رسیدیم به سال آخر دانشگاه و عوض شدن فصل دیگه
ای از زندگیمون انگار همین دیروز بود اولین روز دانشگاه که همه جای دانشکده و همه
کس برامون تازگی داشت.

خیلی چیزا عوض شده و خیلی چیزا مثل روز اولشه، دانشکده
مثل روز اولش همون ساختمان فیزیکیشو حفظ کرده، آدماش عوض شدن البته آدما خودشون هم
عوض شدن

حالا هر چی که هست امیدوارم هر تک تک مون آخر امسال وقتی
بر می گردیم و این دوره رو مرور می کنیم حداقل از خودمون خجالت
نکشیم.

خوشبحال اونا که پیش خدا سرافکنده
نیستن.


[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

گویند روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»


شیطان پاسخ داد: «این نومیدی از توانایی‌های خود و رحمت خدا است.»


آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»


شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدرکهنه است!»




[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

































نامه مردم
به خودروسازها: ما را ببخشید كه فیل
نبودیم!



خودروسازهای عزیز
سلام
اینجانبان  مردم شریف ایران،
بعد از چند روز به این نتیجه رسیدیم كه باید طی نامه‌ای  رسمی از شما پوزش بطلبیم.
هرچند كه توقع پذیرش این پوزش خود گناهی دیگر  است!

وقتی به رفتار این چند
سال خود با شما نگاه می‌كنیم عرق شرم بر  پیشانی ما نشسته و آه حسرت از نهادمان
(نهاد كه می‌دانید كجاست؟ یكجایی  نزدیكی‌های گذاره!) بلند می‌شود. ما در برابر همه
خوبی‌ها و خدمات بی مثال  شما هیچ كاری نكردیم جز پررویی، ناشكری و تهمت
زدن.

این شما بودید  كه به ما فرصت پراید سواری را ارزانی داشتید؛ آنهم
پرایدی كه بوق داشت،  درهایش از دو طرف باز می‌شد، لاستیكهای امكان باد شدن مجدد
داشتند، چند مدل  تنوع قالپاق داشت، شیشه هایش بالا و پایین می‌رفتند، ضبطش نوار
می‌خورد،  سپرش مشكی بود و كلی مزایای دیگر!

این شما بودید كه خودروهایی با 
قابلیت آتش گرفتن در اختیار ما گذاشتید؛ واقعا كدام یك از ملتها این امكان  را
داشته اند كه سوار فندك شوند؟! چه كسی را سراغ دارید كه بتواند خود و  خانواده‌اش
را سوار فندكش كند و برود سیزده بدر؟!

این شما بودید كه  در نمایندگی‌های
مجازتان ما را راه دادید؛ به ما فرصت ثبت نام اینترنتی  دادید، از شش صبح در سرما و
گرما ما را به صف كردید و پذیرای حضور سبزمان  شدید! بیشتر از تعمیرگاههای متفرقه
از ما پول گرفتید و آنقدر دوستمان  داشتید و مشتاق زیارت دوباره ما بودید كه چند
بار برای یك عیب ثابت ما را  به حضور پذیرفتید!

این شما بودید كه بعد از فروش ماشین‌هایتان بی‌خیال ما نشدید و نگذاشتید برای ده پانزده سال به امان خدا در جاده‌ها رها شویم. این شما بودید كه با تعبیه كردن نواقصی در ماشین‌ها از همان بدو خروج از نمایندگی، دوباره ما را به سمت خودتان كشیدید. خدا را شكر میكنیم كه ما را گیر خودروسازی‌های بی‌معرفت و نارفیق خارجی نینداخت!

دیگر بس است. هرچقدر
از كمالات شما می‌گوییم بیشتر شرمنده می‌شویم. پس بگذارید از خودمان هم
بگوییم.

و اما ما!

ما  ملتی بودیم با پاچه‌هایی تنگ كه دیگر نمی‌شد
پراید را بیشتر از هفده  میلیون در پاچه‌اش كرد! ما حتی عرضه نداشتیم فیل باشیم كه
اگر یك وقتی  شلوار پایمان كردیم كلی پاچه گشادتری داشته باشیم!

ما مردمی
بودیم  كه نتوانستیم دست به دست هم دهیم به مهر و با فقط ده میلیون بیشتر هزینه 
كردن، پول عیدی‌های چند ده میلیونی مدیران شما را فراهم كنیم. ما ملتی  بودیم كه به
این فكر نكردیم كه شما و خانواده‌هایتان بدون این عیدی‌ها در  این شرایط تحریم
چگونه تعطیلات نوروز را سپری خواهید كرد!

ما  مشتری‌های خوبی نبودیم. ما
بجای اینكه از عیدی شخص معاون اول رئییس جمهور و  كاهش چهار دهم درصدی قیمت تیانا
(كه از 134800000 تومان به 134300000  رسیده است) در پوست خودمان نگنجیم، به این
فكر كردیم كه اصلا چه كسی  خودروها را گران كرد؟!

ما آنقدر منحرف بودیم كه
متوجه نشدیم آقای  معاون اول می‌تواند بجای عیدی دادن به ما در جشن نوروز شركت كند
و به صورت  زنده و مستقیم و با چه كیفیتی انواع رقص‌های سنتی را ببیند!

ما 
انقدر بی‌حیا بودیم كه در قبال كاهش پانصد ششصد هزار توامنی قیمت پراید  بجای اینكه
سجده شكر بجا آوریم شروع كردیم به جمع و تفریق كردن قیمت كل  قطعات پراید! حال آنكه
با این پانصد هزار تومان میشود شش هفت كیلو پسته  اعلا خرید و كل عید را مشغول بود.
دم شما گرم و ننگ بر ما!

ما بجای  اینكه از شما بخاطر آسان كردن عروج الی
الله و رسیدن به قرب الهی متشكر  باشیم هی دم از ترمز ای‌بی‌اس، كیسه هوا و...
زدیم؛ انقدر كه جون دوست  بودیم و دو دستی چسبیده بودیم به این زندگی
فانی!

و حال ما چه داریم  بگوییم؟ چه داریم بگوییم به شما كه در افتخاری
دیگر وانت‌پراید هم برای ما  به ارمغان آورده‌اید؟! فكرش را بكن! اهل و عیال را
می‌ریزیم پشت  وانت‌پراید و درحالی كه جوات یساری دارد چه‌چه می‌زند در جاده چالوس 
می‌گازیم. یا اینكه چهارصد كیلو پسته را بار می‌زنیم و گاز می‌دهیم؛ فقط  حواسمان
هست كه صدای ضبط را زیاد بالا نبریم كه یك وقت از خواب بلند نشویم!

آری
خودروسازان عزیز! ما بد مردمی بودیم برای شما. اُف بر ما!

 

[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

زن افسرده ای با فهرستی از غصه و اندوه نزد پزشکی رفت. پزشک بعد از معاینه ی دقیق زن به این نتیجه رسید که زن هیچ مشکل و بیماری جسمی ندارد، اما پیش خود فکر کرد که شاید افسردگی زن ناشی از نگرش منفی او به زندگی باشد. پزشک بیمار افسرده را به اتاق داروسازی برد و به قفسه ای از بطریها ی خالی اشاره کرد و گفت:” آن بطریها را می بینید؟توجه کنید که همه ی آنها خالی هستند و شکل آنها هم با یکدیگر فرق دارد. اما اساسا هیچ فرقی با هم ندارند. چیزی که بسیار مهم است، محتوای آنهاست. من می توانم یکی از آنها را بردارم و مقداری زهر در داخل آنها بریزم، در حدی که بتواند یک انسان را بکشد، یا اینکه می توانم داخل آن را پر از دارویی کنم که بتواند سر درد یک بیمار را تسکین دهد یا میکروب های بخشی از بدن انسان را از بین ببرد. آنچه که مهم است این است که انتخاب با من است. من می توانم آن را پر از دارویی کنم که دوست دارم و می خواهم.” سپس دکتر به چشمان زن افسرده نگریست و گفت:” هر روز ما دقیقا مثل یکی از این بطریها ی خالی است و ما حق انتخاب داریم. می توانیم هر یک از آنها را با افکار شاد و مثبت و عشق پر کنیم و یا اینکه با افکار زهرآلود و منفی پر کنیم. این تنها به انتخاب ما بستگی دارد.”

نکته:شما برای روزهای خود چه چیزی را انتخاب می کنید؟ افکار مثبت و شادی بخش را یا خشم زهرآلود را؟ در هر حال انتخاب با خودتان است.


[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، قبر مطهر مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی(ع) صدها سال قبل از خودشان آماده اما مخفی بود؛ چرا که مدفن منور آن بزرگوار که توسط حضرت نوح نبی(ع) قرن‌ها پیش ساخته شده و آن حضرت به محل واقف بود و أحدی غیر از این بزرگوار مطلع نبود و ضمن وصیتش رمزی فرمود تا محل آن برای فرزندانش روشن شود.
ادامه مطلب
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده ی عارفی به شکرانه ی نعمت باران و حاصل خیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه ی عارف جمع شدند و به  شادی پرداختند.تعدادی از شاگردان مدرسه عارف هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشه ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر  صحبت می کردند. آن قدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می شنیدند. در گوشه ای دیگر دو زوج پیر روبه روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت و گو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آن قدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می شد. یکی از شاگردان از عارف پرسید:” آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله ی بینشان کم است سر هم داد می زنند؟” عارف پاسخ داد:” وقتی دلهای آدمها از یکدیگر دور می شود انها برا یاینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دلها از هم دورتر و روابط بین انسان ها سردتر باشد، میزان داد و فریاد آنها روی سرهم  بیشتر و بلند تر است. وقتی دلها نزدیک هم باشد، فقط با یک پچ پچ آهسته هم می توان هزاران جمله ی ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می کنند. اما وقتی دلها با یکدیگر یکی می شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می گردد، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت آمیز رد و بدل می شود و هیچ کس هم خبر نمی شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می زنند، بدانید که دلهایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله ی زیادی می بینند که مجبور شده اند به داد و فریاد متوسل شوند.” 

منبع اصلی: نیم کیلو باش ولی خودت باش!/ سعید گل محمدی/ انتشارات آسیم

[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

گزارش یک ربات:

اینجا برزیل است، من و همه دوستانم سرگرم بازی های پر هیجان جام جهانی هستیم ، بازی ها تمام شد و ما همچنان در گیر تماشای بازی های جام جهانی هستیم.

اینجا صدای هیاهیوی تماشا چی ها بلند شده، شاید صدایم به شما نمی رسید، ترجیح دادم بنویسم.

من صدای دیگری نمی شنوم

حتی صدای جیغ یا گریه و فریاد، اگر چیزی شنیده اید دروغ است.

اینجا برزیل است، آنجا هم برزیل است همه جا برزیل است. شاد باشید بگذارید بکشند؟!!


[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]


[ شنبه 21 تیر 1393 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ میلاد غنی زاده ] [ نظرات ]

 

مردی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا می زند. مرد به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما تلاش کرد تا نیشش بزند! با این وجود مرد هنوز تلاش می کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند! مردی در آن نزدیکی به او گفت:” چرا از نجات عقربی که مدام نیش می زند دست نمی کشی؟!” مرد گفت:” عقرب به اقتضای طبیعتش نیش می زند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن. چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟!” 


[ یکشنبه 15 تیر 1393 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

سلام خدمت همه دوستان

شیخ صدوق در كتاب معانى الاخبار و امالى به سندش از امام باقر (علیه السلام )
روایت كرده كه فرمود:

لكل شىء ربیع و ربیع القرآن شهر رمضان.(3)

((هر چیزى را بهارى است و بهار قرآن ماه رمضان است .))


 

با توجه به مقارن شدن ماه مبارک رمضان و ایام امتحانات ما شاید بعضیامون نتونیم
توفیق ختم قرآن رو تو این ماه مبارک داشته باشیم پس به رسم سال پیش به امید خدا
ختم  قرآن دسته جمعی  خواهیم داشت. عزیزانی که تمایل به شرکت دارن اعلام
بفرمایند ( تعداد صفحاتی رو هم که می تونن بخونن اعلام کنن یک صفحه هم داریم)


 

شرکت در طرح برای سایر ورودی ها و دانشگاه ها هم آزاده.


 


[ شنبه 7 تیر 1393 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]
[ یکشنبه 1 تیر 1393 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ وحید پیشاهنگ ] [ نظرات ]


 


 


 



 



 


 


 

انسانهای بزرگ قیـافه ای بزرگ
ندارند
انسانهای  بزرگ روحـی بزرگ دارند


 


 



[ چهارشنبه 28 خرداد 1393 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

بی‌قرار تؤام و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئلة دوری و عشق

و ظهور تو جواب همة مسأله‌هاست


[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پیچیده می آید کسی

کهکشانی از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی

خواب دیدم , خواب دیده در خیالی دیده اند
از شب ما روز را پرسیده می آید کسی

الهم عجل لولیک الفرج


[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

[تصویر: a9zifbdqld7hn4jporq8.jpg]

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
.
جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید
.
می رسی مثل مسیحا و به جسم کعبه
با نفس های الهی تو جان می آید
.
بس که در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
.
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ایمان به جهان می آید
.
با قدوم تو برای همه‌ی اهل زمین
از سماوات خدا برگ امان می آید
.
نور توحیدی تو در همه جا پیچیده ست
از فراسوی جهان عطر اذان می آید


[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود.

بهنام می رفت شناسایی. چند بار او را گرفته بودند،

اما هر بار زده بود زیر گریه و گفته بود: «دنبال مامانم می گردم، گمش کردم.»

عراقی ها هم ولش می کردند. فکر نمی کردند که بچه سیزده ساله برای شناسایی بیاید.


✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩✩



[ یکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

never say

     .Never say goodbye when you still want to try.Never give up when you still feel you can take it

هیچوقت تمام نکن وقتی هنوز می خواهی بجنگی.هیچوقت مایوس نشو وقتی هنوز می خواهی بدستش بیاوری.


[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 07:24 ق.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

wish for you

                           .I WISH FOR YOU…… Beauty for your eyes to see Confidence for when you doubt

                  من برات ارزو میکنم………زیبایی را برای چشمانت تا ببینند.اعتماد به نفس را برای زمانی که تردید داری.


[ شنبه 20 اردیبهشت 1393 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

ENJOY life

           . Before you pray » Forgive Before you hurt » Feel Before you hate » Love That’s Life … Feel it, Live it & Enjoy it

قبل از اینکه دعا کنی ببخش، قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن، قبل از تنفرعشق بورز، زندگی این است … احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر.


[ چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

 

شوالیه ی خطاب به دوستش گفت: بیا تا به سمت کوهی برویم که خداوند در آن زندگی می کند. می خواهم امتحان کنم که او چگونه فقط می تواند دستور داده و هیچ کاری برای سبک تر کردن بار و فشار مسئولیت ما انجام نمی دهد. دیگری گفت: پس من هم برای اثبات ایمانم می آیم. شب هنگام بود که به بلندی کوه مزبور رسیدند و صدایی در تاریکی شنیدند که می گفت: بار اسب هایتان را از سنگ های روی زمین پر کنید. سوار کار اول می گوید: دیدی؟ بعد از این همه سوار کاری و کوهنوردی، او هنوز می خواهد تا بار ما را سنگین تر کند. من هرگز اطاعت نخواهم کرد. و سوار کار دوم همان کاری را کرد که دستور داده شده بود. وقتی که از کوه پایین آمدند، سپیده دم شده بود و اولین اشعه های نور خورشید سنگ هایی را که شوالیه ی دوم با خود به همراه آورده بود روشن نمود، آنها خالص ترین الماس های دنیا بودند. تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیزند، اما همیشه به صلاح ما می باشند.


[ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ] [ 07:18 ق.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد:

چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.

پدر با عصبانیت گفت:”آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است،پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خداوند.

پدر زمزمه کرد: نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است.

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک در چشمانش می درخشید، پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بودو اکنون که او جان پسر تو را نجات داد. او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.


[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 21 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :