دندانپزشکی 88 تبریز
قالب وبلاگ

این 6 سال چقدر زود می گذره

یا بهتر بگم این 6 سال گذشت

همکلاسی ها با هم وارد دانشگاه شدن، با هم سر کلاس رفتن، با هم امتحان علوم پایه دادن، با هم وارد بخش ها شدن، با هم یه سری استادهای ثابتی رو دیدن و با هم کتابا و جزوه های ثابتی رو خوندن، با هم امتحان دادن و استرس کشیدن، با هم سر میزای سلف دانشکده غذا خوردن ولی با هم تغییر نکردن، با هم عوض نشدن

یکی از ترس نمره و بخش نشست تا ساعت 1 تو بخش کار کرد، یکی بخشو پیچوند ، یکی کار کرد برا مریضی که هپاتیت داشت و هیشکی براش کار نمی کرد تا دردشو کم کنه، یکی درد بچه ای که می خواست دندونشو بکشه بی خیال شد چون ساعت نزدیک 12 بود و کم مونده بود بخش تموم شه!، یکی هم همه اینا رو انداخت گردن نا کارامد بودن آموزش

بالاخره همه ما با هم بودیم و شدیم یکی های جدا جدا

این 6 سال گذشت.

یکی سرش گرم بی اخلاقی شد و کم کم باخت همه ی اخلاقشو ، یکی یواش یواش قیافش عوض شد یا عوض کرد؟!! یکی خیلی خواست بهش خوش بگذره و خرج کرد همه پاک بودنش رو.

یکی هم سینه سپر کرد و واستاد پای همه چیزایی که قرار بود همه مون واستیم پاش.

خلاصه این 6 سال برا همه مدت یکسانی بود و گذشت. این 6 سال اتفاقی بود که در زندگی ما افتاد و هیچ وقت تا ابد بر نخواهد گشت و به قول قیصر:

اتفاق افتاد

آنسان که برگ آن اتفاق زرد می افتد

اتفاق افتاد

آنسان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد

ولی او سبز بود و گرم که افتاد (خوش به حالش)


[ جمعه 30 آبان 1393 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

, " استاد مکانیک داشت سر سیلندر یک ماشین هوندا را باز میکرد که چشمش یه یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد؛
جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید...
ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت سلام دکتر میایی!
لطفا یه نگاه به این موتور بیانداز!
جراح قدری متعجب شد، نزدیکتر رفت و کنار هوندا ایستاد،
مکانیک گفت: دکتر به این موتور نگاه کن،
من قلبش را باز کردم و قسمتهای آسیب دیده را عوض یا تعمیر کردم و همه چیز را سرجایش بستم؛ حالا ماشین مثل روز اول کار میکنه اما یه سوالی دارم، چرا من باید ماهی دومیلیون بگیرم و شما ماهی دویست میلیون؟ !!!
در صورتیکه کار هر دویمان یکیست!!!!

جراح مکثی کرد و در گوش مکانیک گفت:
اگر مردی این کار را وقتی که موتور روشن است انجام بده"


[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
کنار قانون جاذبه ی نیوتن بنویسید.


حتی یک قطره از خونش هم به
زمین برنگشت!!!


زمین

بی علی اصغر(ع)جاذبه ندارد




[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]
دانشجویان قبل از کار بر بالین بیمار می بایستی فرزهای های زیر را به همراه داشته باشند:
1-فرز فیشور توربین در اندازه های مختلف
2- فرز Inverted Cone 33 توربین
3- فرز Round توربین در اندازه های مختلف
4- فرز پرداخت کامپوزیت در سایزها و اشکال مختلف
5-مولت پرداخت کامپوزیت
6- پیزوریمر
7-لاستیک پرداخت کامپوزیت

جای روند آنگل تو لیست خالیه


[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ میثم رجبعلی زاده ] [ نظرات ]

هر چه شد ...

بین در و دیوار شد ...

قصه محرم از آنجا آغاز شد . . .

 

 


[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
مادرها همیشه دست گل به آب می دهند...

گاهی به رود نیل...

گاهی هم به کرخه و اروند...

اینها دست گلهای مادران ایرانی هستند که به آب داده شدند.

http://dl.feizbook.ir/i/attachments/1/1411406263362138_orig.jpg

شادی روح شهدای مظلوم غواص صلوات



[ پنجشنبه 24 مهر 1393 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

شهید غلامعلی پیچک:

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است.

بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی(ع) بود

به اسم حکومت خمینی(ره) که با هیچ ناحقی نساخت

تا سرنگون شد.

ما از سرنگونی نمی ترسیم، از انحراف می ترسیم.





[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

یه ایده جدیدی که این ترم اجرا شده بخشهامونو روزانه کردن

یعنی هرروز تو یه بخش ایم و دیگه بخشهامون چرخه ای نیستن

برنامه رو براتون گذاشتم اینجا:

مشاهده برنامه


[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ میثم رجبعلی زاده ] [ نظرات ]


اگر ازت پرسیدن بچه شیعه ها چه جور آدمایی اند؟

.

.

.

.

.

.

.

بگو شیعه - بچه ندارند

همه شان مَـــــــرد اند




[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

كد درس

نام درس كد گروه واحد برنامه هفتگی تاریخ امتحان وضعیت پاک کنم ؟
1 12130427 ارتدنسی 4 (ع) 201 1 (چ8:45تا9:45) 13 / / انتخاب واحد
2 12130444 پریودنتولوژی 3 نظری 201 1 (ی12:15تا13:15) 05/11/1393 انتخاب واحد
3 12130457 پروتز متحرك پارسیل 3 عملی 201 2 (ج10:45تا11:45) 13 / / انتخاب واحد
4 12130483 دندانپزشكی كودكان 3 نظری 201 1 (د12:15تا13:15) 30/10/1393 انتخاب واحد
5 12130509 جراحی فك ودهان عملی 5 201 2 (ج8:45تا9:45) 13 / / انتخاب واحد
6 12130528 ترمیمی 4عملی (1واحدی‌) 201 1 (چ11:45تا12:15) 13 / / انتخاب واحد
7 12130534 دندانپزشكی جامعه نگر عملی3 201 2 (ج11:45تا12:15) 13 / / انتخاب واحد
8 12130537 پریو 4 عملی 201 1 (چ9:45تا10:45) 13 / / انتخاب واحد
9 12130544 پروتز كامل‌4 عملی 201 1 (چ10:45تا11:45) 13 / / انتخاب واحد
10 12130546 اطفال‌3 عملی 201 2 (ج9:45تا10:45) 13 / / انتخاب واحد
جمع واحد انتخابی نیمسال 931 : 14

[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 08:22 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

برای رد شدن از سیم خاردار باید یک نفر روی سیم خاردار می خوابید

تا بقیه از روش رد بشن.

داوطلب زیاد بود قرعه انداختند افتاد بنام یک جوان.

همه اعتراض کردند الا یک پیرمرد.

گفت چکار دارید بنامش افتاده دیگه.

عجب پیرمرد سنگدلی.

دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوان.

جوان بدون درنگ خودش رو انداخت روی سیم خاردار در دلها غوغائی شد.

بچه ها گریان و با اکراه شروع کردند به رد شدن از روی بدن جوان همه رفتند الا پیرمرد.

گفتند بیا!

گفت: نه شما برید من باید بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!

مادرش منتظره!

زندگینامه: جلیل محدثی‌فر


[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]


 

شبنم تهمتن

ارتودنسی تبریز

پرستو نسترن

ارتودنسی تبریز

آذین خرمدل

پریو تبریز 

مریم سعادت

پریو تبریز 

علی تراب

پروتز تبریز 

 شیدا منعم

پروتز تبریز 

مرضیه پرتوقراملکی

 اطفال تبریز

گلچین جباری

 اندو تبریز

محمدعلی مجددی

اندو تبریز

صبا آرامی

ترمیمی تبریز

شادیه مولایی

 ترمیمی تبریز

سالار پیاهو

رادیولوژی تبریز

وحیده سخامنش

رادیولوژی تبریز

فرزین احمدی

جراحی فک و صورت تبریز

فرهاد نوژن

جراحی فک و صورت تبریز

رعنا تمقاجی

بیماریهای دهان تبریز

علیرضا صدیقی

جراحی آزاد تبریز

عرفان عباسی

پریو همدان

احسان هوشیار

پریو همدان

فرانک امانی

اندو قزوین

حمیدرضا عجمی

جراحی فک و صورت یزد

آرمین گسیلی

ارتودنسی قزوین

ایلیاد غفارلو

پروتز شیراز

گلشن جمالی

رادیولوژی یزد

 ارمغان نقیلی

 ترمیمی شهید بهشتی تهران



[ دوشنبه 17 شهریور 1393 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ میلاد غنی زاده ] [ نظرات ]

روزى حضرت موسى (علیه السلام ) در ضمن مناجات به پروردگار خود عرض كرد خدایا مى خواهم همنشینى كه در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است . جبرئیل بر او نازل شد و عرض كرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .
شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمدید. او را به درون برد. حضرت موسى دید جوان غذائى تهیه نمود، آنگاه زنبیلى از سقف به زیر آورد و پیرزنى فرتوت و كهنسال را از درون زنبیل خارج كرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش ‍ به او خورانید. موقعى كه خواست زنبیل را به جاى اول بیاویزد زبان پیرزن به كلماتى كه مفهوم نمى شد حركت نمود. بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند. حضرت پرسید حكایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض كرد این پیرزن مادر من است چون مرا بضاعتى نیست كه جهت او كنیزى بخرم ناچار خودم كمر به خدمت او بسته ام .

حضرت موسى پرسید آن كلماتى كه به زبان جارى كرد چه بود؟(1)
جوان گفت هر وقت او را شستشو مى دهم و غذا به او مى خورانم مى گوید: غفر الله لك و جعلك جلیس موسى یوم القیمة فى قبته و درجته خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسى در بهشت باشى به همان درجه جایگاه .
موسى (علیه السلام ) فرمود اى جوان بشارت مى دهم به تو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانیده ، جبرئیل به من خبر داد كه در بهشت تو همنشین من هستى .
(2)


[ سه شنبه 11 شهریور 1393 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]
 

 روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو نوشته شده بود:« من کور هستم خواهش می کنم کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، رزونامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های خبرنگار، او را شناخت و از او خواست برایش بخواند که بر روی تابلو چه نوشته اشت؟ روزنامه نگار جوا داد:« چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم.» و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او نوشته شده بود:« امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!»

منبع اصلی: خوشبختی یا بدبختی؟ انتخاب با شماست/ سعید گل محمدی/انتشارت نسل نو اندیش


[ شنبه 8 شهریور 1393 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

سازمان جهانی بهداشت در گزارش جهانی سلامت دهان و دندان(2003) اهداف و برنامه‌‌هایی را برای ارتقاء سطح سلامت دهان و دندان مردم در کشورهای مختلف تا سال 2020 ترسیم نموده است. سیاست‌های برنامه آن سازمان حول ایده‌ها و شعارهای زیر متمرکز می‌باشد:

سلامت دهان و دندان جزء لاینفک و ضروری سلامت عمومی محسوب می‌گردد.
سلامت دهان و دندان عاملی تعیین کننده در کیفیت زندگی به حساب می‌آید.
مهم‌ترین بار بیماری‌های مرتیط با دهان و دندان در سطح جهان مربوط به پوسیدگی‌های دندان و بیماری‌های پریودنتال (لثه و بافت‌های نگهدارنده دندان) می‌باشد.


 


ادامه داره.. برچسب ها: سازمان بهداشت جهانی، دندانپزشکی، ارتقا بهداشت دندانپزشکی، سلامت دهان دندان، اهداف جهانی سلامت دهان،  
[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 01:43 ق.ظ ] [ میثم رجبعلی زاده ] [ نظرات ]

در داستان های قدیمی آورده اند که روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و به او فرمود:« به چند جا از این کره خاکی برو، یکی از بندگانم را بیاب و هر آنچه می خواهد مستجاب کن.» فرشته نخست بار بر قاره ای نو پا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم می زند. به او گفت:« ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم برای تو؟» مرد با خوشحالی گفت:« خانه ای بسیار زیبا، ماشینی بزرگ و مقدار زیادی پول که هر چه خرج کنم به پایان نرسد…» خواسته ی آن مرد مستجاب شد. فرشته این بار به قاره ای پر زرق و برق و پیشرفته تر رفت. چرخی زد و بر روی شهری از آن فرود آمد. زنی را پیدا کرد و آرزوی او را پرسید. زن گفت:« مردی می خواهم زیبا رو و لباسی که هیچ زنی تاکنون نپوشیده و البته عطری که هیچ انسانی تاکنون نبوییده باشد…» خواسته ی آن زن هم مستجاب شد.فرشته این بار به قاره ای کهن رواتن شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای کشوری با قدمت فرهنگی زیاد فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود؛ تنها و بی کس، پرسید:« ای مرد، چه می خواهی از من؟» مرد گفت:« آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضی ام.» فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید:« مرد، آرزویی بکن!» مرد گفت:« راضی ام و چیزی نمی خواهم. هر چه فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد!» فرشته نا امیدانه پر گشود؛ اما در آخرین لحظات، مرد گفت:« برگرد، صبر کن!» فرشته خوشحال شد و گفت:« آرزویی به خاطرت آمد؟» گفت:« بله! کمی آن طرف تر، پیرمرد دیگری است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم. سر راهت آن بز را بکش!»

نتیجه:
آن مرد به جای آن که به دنبال مرهم گذاشتن بر درد هم وطن و همنوع خود باشد، به فکر تلافی کردن ناحقی ها ی روا شده بر خود بود و او را باکی نیست و شاید هم حتی لذتی باشد که مسبب بدبختی دیگری باشد!
تنها کسی که نه از دنیا خیر می برد و نه خیری به مردم می رساند، حسود است.( هگل)

منبع اصلی: من و ما! جلد یکم/ امیر رضا آرمیون/ انتشارات ذهن آویز

[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
می‌گفت : جانبازی ویلچری و قطع نخاعی هست که در یک محله ای جنوبی
در تهران که اسم می‌برد طبقه دوم مستاجرند ، هر روز همسر ویلچری تک
و تنها شوهرش را از روی پله‌ها بالا و پایین می برد ، زن و شوهر نیز با وجود
کوه مشکلات هیچ توقعی از هیچ کسی ندارند و تا حالا صدایشان در نیامده است.

جانباز شبی را تا صبح پشت در مانده بود ، چون نیمه شب به خانه رسیده بود
و قدش کوتاه بود و نمی‌توانست زنگ بزند ، و نمی‌خواست مزاحم همسایه‌ها
شود در هم نزده بود . دم سحر رفتگر محله آمده بود زنگ زده بود که او را ببرند داخل.

به مناسبتی یک جایی از این خانواده تقدیر کرده بودند ، سکه ای بهشان
داده بودند ، آن‌ها که با وجود این همه هزینه دادن ، خود را بدهکار مردم
دیده بودند ، گفته بودند مظلومترین و فقیرترین آدم محل همین رفتگر است
که هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌بیندش من که از انقلاب حقی ندارم . برداشته
بودند سکه را داده بود به او . رفتگر محله هم رفته بود یک دسته جارو
برایشان خریده بود که مرد جانباز بگذارد پشت در ، هر موقع دیر کرد بتواند
آن را از زیر در بیرون بکشد و با آن زنگ بزند!

این‌ها همان‌هایی هستند که برخی! مسئولین بهشان می‌گویند افراطی
و البته بعد از شهادت‌شان می‌توانند به خانواده‌شان سر بزنند و از مدح
ایثار و شهادت سخن بگویند بدون این که در حیاتشان قدمی برای آن‌ها بردارند.


[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

کشاورزی، الاغ پیری داشت. یک روز، الاغ از سر اتفاق، به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای این که حیوان بیچاره زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند، چاه را با خاک پر کنند تا الاغ  زودتر بمیرد و مرگ تدریجی، باعث عذابش نشود. مردم با سطل، روی سر الاغ خاک می ریختند، اما الاغ، هر بار، خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و هر چه خاک زیر پایش بالاتر می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستاییان، همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن، تا این که به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد. مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره  دو انتخاب داریم؛ یا زنده به گور شویم یا اینکه از این مشکلات همچون سکویی برای پیشرفت، استفاده کنیم.


[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]

در روایات آمده است كه
زنى به امام باقر علیه السلام عرض كرد: من متبتّله هستم. حضرت فرمودند: مقصود تو
چیست؟ گفت: هرگز نمى خواهم ازدواج كنم. حضرت فرمودند: براى چه؟ گفت: مى خواهم با
فضیلت باشم. حضرت فرمودند:

اِنْصَرِفى فَلَوْ
كانَ ذلِكَ فَضْلاً لَكانَتْ فاطِمَةُ اَحَقُّ بِهِ مِنْكِ اِنَّهُ لَیْسَ اَحَدٌ
یَسْبِقُها اِلَى الفَضْلِ؛

از این فكر صرف نظر كن كه اگر در این كار فضیلتى بود، حضرت فاطمه علیهاالسلام از تو
به آن سزاوارتر بود. هیچ كس نمى تواند در فضیلت از ایشان پیشى بگیرد.

یعنى اگر ترك ازدواج
كار خوبى بود، حضرت زهرا علیهاالسلام كه بهترین زن عالم اند، ازدواج نمى كردند. همه
پیامبران و امامان علیهم السلام ازدواج كردند. فقط یك پیغمبر همسر نداشت، آن هم
حضرت عیسى علیه السلام بود كه بنابر مصالحى ازدواج نكرد. و الا در دین ما از ترك
ازدواج شدیداً نهى شده است. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند:

شِرارُ مَوْتا كُمُ
العُزّابُ؛

شرورترین مردگان شما كسانى هستند كه بدون همسرند.

برگرفته از:vaezoon.ir


[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

سال آخر دوران ابتدایی یادتونه؟ بغض هایی که تو گلومون
بود برا جدا شدن از دوستی های صادقانه. ترک کردن اون توپ پلاستیکی که به زور تو
کیفمون می کردیم تا موقع برگشت از مدرسه فوتبال بزنیم.

این تجربه با تفاوت هایی که کرده بود آخر دوران راهنمایی
هم تکرار شد، احساس می کردیم خیلی بزرگ شدیم.

و بالاخره سال آخر پرتلاطم دبیرستان و گلاویز شدن با غول
کنکور و گذشت از یک دنیا خاطره مدرسه و همکلاسی
مدرسه.

همکلاسی ها تو مدرسه کنار هم ولی خیلی متفاوت بزرگ می شدن
یکی می شد شوخ کلاس و جماعتی رو می خندوند، یکی می شد بزن بهادر و کلی آدم دور و بر
خودش جمع می کرد. بالاخره هرچی بود اونم قسمتی از عمر ما بود که گذشت و به قول شاعر
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.

امسال هم رسیدیم به سال آخر دانشگاه و عوض شدن فصل دیگه
ای از زندگیمون انگار همین دیروز بود اولین روز دانشگاه که همه جای دانشکده و همه
کس برامون تازگی داشت.

خیلی چیزا عوض شده و خیلی چیزا مثل روز اولشه، دانشکده
مثل روز اولش همون ساختمان فیزیکیشو حفظ کرده، آدماش عوض شدن البته آدما خودشون هم
عوض شدن

حالا هر چی که هست امیدوارم هر تک تک مون آخر امسال وقتی
بر می گردیم و این دوره رو مرور می کنیم حداقل از خودمون خجالت
نکشیم.

خوشبحال اونا که پیش خدا سرافکنده
نیستن.


[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

گویند روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»


شیطان پاسخ داد: «این نومیدی از توانایی‌های خود و رحمت خدا است.»


آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»


شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدرکهنه است!»




[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

































نامه مردم
به خودروسازها: ما را ببخشید كه فیل
نبودیم!



خودروسازهای عزیز
سلام
اینجانبان  مردم شریف ایران،
بعد از چند روز به این نتیجه رسیدیم كه باید طی نامه‌ای  رسمی از شما پوزش بطلبیم.
هرچند كه توقع پذیرش این پوزش خود گناهی دیگر  است!

وقتی به رفتار این چند
سال خود با شما نگاه می‌كنیم عرق شرم بر  پیشانی ما نشسته و آه حسرت از نهادمان
(نهاد كه می‌دانید كجاست؟ یكجایی  نزدیكی‌های گذاره!) بلند می‌شود. ما در برابر همه
خوبی‌ها و خدمات بی مثال  شما هیچ كاری نكردیم جز پررویی، ناشكری و تهمت
زدن.

این شما بودید  كه به ما فرصت پراید سواری را ارزانی داشتید؛ آنهم
پرایدی كه بوق داشت،  درهایش از دو طرف باز می‌شد، لاستیكهای امكان باد شدن مجدد
داشتند، چند مدل  تنوع قالپاق داشت، شیشه هایش بالا و پایین می‌رفتند، ضبطش نوار
می‌خورد،  سپرش مشكی بود و كلی مزایای دیگر!

این شما بودید كه خودروهایی با 
قابلیت آتش گرفتن در اختیار ما گذاشتید؛ واقعا كدام یك از ملتها این امكان  را
داشته اند كه سوار فندك شوند؟! چه كسی را سراغ دارید كه بتواند خود و  خانواده‌اش
را سوار فندكش كند و برود سیزده بدر؟!

این شما بودید كه  در نمایندگی‌های
مجازتان ما را راه دادید؛ به ما فرصت ثبت نام اینترنتی  دادید، از شش صبح در سرما و
گرما ما را به صف كردید و پذیرای حضور سبزمان  شدید! بیشتر از تعمیرگاههای متفرقه
از ما پول گرفتید و آنقدر دوستمان  داشتید و مشتاق زیارت دوباره ما بودید كه چند
بار برای یك عیب ثابت ما را  به حضور پذیرفتید!

این شما بودید كه بعد از فروش ماشین‌هایتان بی‌خیال ما نشدید و نگذاشتید برای ده پانزده سال به امان خدا در جاده‌ها رها شویم. این شما بودید كه با تعبیه كردن نواقصی در ماشین‌ها از همان بدو خروج از نمایندگی، دوباره ما را به سمت خودتان كشیدید. خدا را شكر میكنیم كه ما را گیر خودروسازی‌های بی‌معرفت و نارفیق خارجی نینداخت!

دیگر بس است. هرچقدر
از كمالات شما می‌گوییم بیشتر شرمنده می‌شویم. پس بگذارید از خودمان هم
بگوییم.

و اما ما!

ما  ملتی بودیم با پاچه‌هایی تنگ كه دیگر نمی‌شد
پراید را بیشتر از هفده  میلیون در پاچه‌اش كرد! ما حتی عرضه نداشتیم فیل باشیم كه
اگر یك وقتی  شلوار پایمان كردیم كلی پاچه گشادتری داشته باشیم!

ما مردمی
بودیم  كه نتوانستیم دست به دست هم دهیم به مهر و با فقط ده میلیون بیشتر هزینه 
كردن، پول عیدی‌های چند ده میلیونی مدیران شما را فراهم كنیم. ما ملتی  بودیم كه به
این فكر نكردیم كه شما و خانواده‌هایتان بدون این عیدی‌ها در  این شرایط تحریم
چگونه تعطیلات نوروز را سپری خواهید كرد!

ما  مشتری‌های خوبی نبودیم. ما
بجای اینكه از عیدی شخص معاون اول رئییس جمهور و  كاهش چهار دهم درصدی قیمت تیانا
(كه از 134800000 تومان به 134300000  رسیده است) در پوست خودمان نگنجیم، به این
فكر كردیم كه اصلا چه كسی  خودروها را گران كرد؟!

ما آنقدر منحرف بودیم كه
متوجه نشدیم آقای  معاون اول می‌تواند بجای عیدی دادن به ما در جشن نوروز شركت كند
و به صورت  زنده و مستقیم و با چه كیفیتی انواع رقص‌های سنتی را ببیند!

ما 
انقدر بی‌حیا بودیم كه در قبال كاهش پانصد ششصد هزار توامنی قیمت پراید  بجای اینكه
سجده شكر بجا آوریم شروع كردیم به جمع و تفریق كردن قیمت كل  قطعات پراید! حال آنكه
با این پانصد هزار تومان میشود شش هفت كیلو پسته  اعلا خرید و كل عید را مشغول بود.
دم شما گرم و ننگ بر ما!

ما بجای  اینكه از شما بخاطر آسان كردن عروج الی
الله و رسیدن به قرب الهی متشكر  باشیم هی دم از ترمز ای‌بی‌اس، كیسه هوا و...
زدیم؛ انقدر كه جون دوست  بودیم و دو دستی چسبیده بودیم به این زندگی
فانی!

و حال ما چه داریم  بگوییم؟ چه داریم بگوییم به شما كه در افتخاری
دیگر وانت‌پراید هم برای ما  به ارمغان آورده‌اید؟! فكرش را بكن! اهل و عیال را
می‌ریزیم پشت  وانت‌پراید و درحالی كه جوات یساری دارد چه‌چه می‌زند در جاده چالوس 
می‌گازیم. یا اینكه چهارصد كیلو پسته را بار می‌زنیم و گاز می‌دهیم؛ فقط  حواسمان
هست كه صدای ضبط را زیاد بالا نبریم كه یك وقت از خواب بلند نشویم!

آری
خودروسازان عزیز! ما بد مردمی بودیم برای شما. اُف بر ما!

 

[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

زن افسرده ای با فهرستی از غصه و اندوه نزد پزشکی رفت. پزشک بعد از معاینه ی دقیق زن به این نتیجه رسید که زن هیچ مشکل و بیماری جسمی ندارد، اما پیش خود فکر کرد که شاید افسردگی زن ناشی از نگرش منفی او به زندگی باشد. پزشک بیمار افسرده را به اتاق داروسازی برد و به قفسه ای از بطریها ی خالی اشاره کرد و گفت:” آن بطریها را می بینید؟توجه کنید که همه ی آنها خالی هستند و شکل آنها هم با یکدیگر فرق دارد. اما اساسا هیچ فرقی با هم ندارند. چیزی که بسیار مهم است، محتوای آنهاست. من می توانم یکی از آنها را بردارم و مقداری زهر در داخل آنها بریزم، در حدی که بتواند یک انسان را بکشد، یا اینکه می توانم داخل آن را پر از دارویی کنم که بتواند سر درد یک بیمار را تسکین دهد یا میکروب های بخشی از بدن انسان را از بین ببرد. آنچه که مهم است این است که انتخاب با من است. من می توانم آن را پر از دارویی کنم که دوست دارم و می خواهم.” سپس دکتر به چشمان زن افسرده نگریست و گفت:” هر روز ما دقیقا مثل یکی از این بطریها ی خالی است و ما حق انتخاب داریم. می توانیم هر یک از آنها را با افکار شاد و مثبت و عشق پر کنیم و یا اینکه با افکار زهرآلود و منفی پر کنیم. این تنها به انتخاب ما بستگی دارد.”

نکته:شما برای روزهای خود چه چیزی را انتخاب می کنید؟ افکار مثبت و شادی بخش را یا خشم زهرآلود را؟ در هر حال انتخاب با خودتان است.


[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، قبر مطهر مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی(ع) صدها سال قبل از خودشان آماده اما مخفی بود؛ چرا که مدفن منور آن بزرگوار که توسط حضرت نوح نبی(ع) قرن‌ها پیش ساخته شده و آن حضرت به محل واقف بود و أحدی غیر از این بزرگوار مطلع نبود و ضمن وصیتش رمزی فرمود تا محل آن برای فرزندانش روشن شود.
ادامه مطلب
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ مهدی صادقی ] [ نظرات ]

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده ی عارفی به شکرانه ی نعمت باران و حاصل خیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه ی عارف جمع شدند و به  شادی پرداختند.تعدادی از شاگردان مدرسه عارف هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشه ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر  صحبت می کردند. آن قدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می شنیدند. در گوشه ای دیگر دو زوج پیر روبه روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت و گو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آن قدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می شد. یکی از شاگردان از عارف پرسید:” آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله ی بینشان کم است سر هم داد می زنند؟” عارف پاسخ داد:” وقتی دلهای آدمها از یکدیگر دور می شود انها برا یاینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دلها از هم دورتر و روابط بین انسان ها سردتر باشد، میزان داد و فریاد آنها روی سرهم  بیشتر و بلند تر است. وقتی دلها نزدیک هم باشد، فقط با یک پچ پچ آهسته هم می توان هزاران جمله ی ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می کنند. اما وقتی دلها با یکدیگر یکی می شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می گردد، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت آمیز رد و بدل می شود و هیچ کس هم خبر نمی شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می زنند، بدانید که دلهایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله ی زیادی می بینند که مجبور شده اند به داد و فریاد متوسل شوند.” 

منبع اصلی: نیم کیلو باش ولی خودت باش!/ سعید گل محمدی/ انتشارات آسیم

[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ مهدی رهبر ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :